ایستگاه #پل-کلمات
«اصلاً معلوم هست ما آدمها داریم چه بلایی سر خودمان میآوریم؟! حتماً باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد…»
باران آرام روی شیشه میکوبید. لیلا کنار پنجره نشسته بود و به عکس قدیمی روی میز نگاه میکرد؛ عکسی که سالها بیتفاوت از کنارش گذشته بود. حالا که دیگر صاحب آن لبخند در میانشان نبود، تازه میفهمید چقدر دلش برای همان خندههای ساده تنگ شده.
یادش آمد آخرین بار که دیده بودش، عجله داشت، گفت «بعداً مفصل مینشینیم»… و آن «بعداً» هیچوقت نیامد.
لیلا نفس عمیقی کشید، اشکهایش را پاک کرد و زیر لب گفت: «کاش یاد بگیریم دوست داشتن را به فردا حواله نکنیم؛ چون فردا شاید هرگز نرسد.»
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#به_قلم_خودم
