• خانه
  • شهادت رهبر عزیز 

یک چیزی که دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم...

07 مهر 1405 توسط یا مهدی

چیزی که دلم می‌خواهد درباره پایان‌نامه‌نویسی بگویم، اما معمولاً کسی از من نمی‌پرسد…

وقتی کسی می‌پرسد: «پایان‌نامه‌ات به کجا رسید؟» معمولاً جوابم کوتاه است؛ چند فصل نوشته‌ام، فلان قسمت مانده، باید ویرایشش کنم و…

اما چیزی که کمتر کسی می‌پرسد این است که پایان‌نامه‌نوشتن برای من فقط نوشتن چند فصل و تمام‌کردن یک کار دانشگاهی یاحوزوی نیست.

پایان‌نامه برای من ترکیبی از ذوق، خستگی، تردید، وسواس، عقب‌انداختن و دوباره شروع‌کردن است.

گاهی ساعت‌ها به یک صفحه نگاه می‌کنم و نمی‌دانم دقیقاً از کجا باید شروع کنم. گاهی یک پاراگراف را چند بار می‌نویسم و پاک می‌کنم. گاهی فکر می‌کنم باید بیشتر مطالعه کنم و هنوز برای نوشتن آماده نیستم.

و شاید عجیب باشد، اما گاهی خودِ «تمام‌شدن» هم برایم ترسناک است.

چون وقتی مدت زیادی با یک موضوع زندگی کرده‌ای، پایان‌نامه دیگر فقط یک فایل در لپ‌تاپ نیست. بخشی از روزها و شب‌هایت شده است؛ بخشی از فکرهایت، نگرانی‌هایت و حتی امیدهایت.

با این حال، این روزها دارم چیز مهمی یاد می‌گیرم: قرار نیست پایان‌نامه یک‌باره و در یک روز تمام شود.

قرار است هر روز کمی جلو بروم.

یک صفحه، یک پاراگراف، یک اصلاح، یک منبع، حتی گاهی فقط چند جمله.

مدتی است با خودم عهد کرده‌ام هر روز زمانی را برای پایان‌نامه بگذارم و امیدوارم بتوانم در دو ماه آینده آن را به پایان برسانم.

شاید این دو ماه برای دیگران فقط یک بازه زمانی باشد، اما برای من می‌تواند پایان یک مسیر طولانی و شروع مرحله‌ای تازه باشد.

امروز دیگر نمی‌خواهم منتظر روزی بمانم که کاملاً آماده باشم؛ چون شاید هیچ‌وقت چنین روزی نرسد.

می‌خواهم با همین خستگی‌ها، با همین تردیدها و با همین قدم‌های کوچک ادامه بدهم.

شاید پایان‌نامه‌نویسی بیش از آنکه به من پژوهش‌کردن یاد داده باشد، دارد تمام‌کردن را به من یاد می‌دهد.

و شاید چیزی که بیشتر از همه دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم همین باشد:

گاهی مهم‌ترین موفقیت این نیست که چقدر سریع پیش می‌رویم؛
این است که با وجود تمام شدن انرژی و انگیزه، باز هم فردا برگردیم و یک قدم دیگر برداریم. 🌱

 نظر دهید »

اولین زیارت

07 مهر 1405 توسط یا مهدی
اولین زیارت

از اولین زیارت آقا در دارالذکر می گویم….

به وقت مرداد ماه 1405 مشهد مقدس..

امروز، وقتی قدم به این خاک می‌گذاریم، انگار زمان ایستاده است. اینجا، جایی است که غبارِ راه، با عطرِ شهادت آمیخته شده.

ما امروز برای زیارت نیامده‌ایم که فقط غمی را تسکین دهیم؛ ما آمده‌ایم تا در برابر نگاهِ نافذِ یک مربی، سر تعظیم فرود آوریم.

مزارِ او، دیگر تنها یک خاک نیست؛ مزارِ او، مرزی است میان زمین و آسمان؛ جایی که میانِ “ایمان” و “بصیرت"، پیوندی ناگسستنی برقرار است.

در عصرِ فتنه‌ها و در میانه رگ‌های پر از آشوبِ تاریخ، نیاز به چشمانی بود که فراتر از افق‌های مادی را ببیند. نیاز به قلبی بود که در برابر تلاطم‌ها، همچون کوهی استوار،

آرامش را به امت هدیه دهد.

شهیدِ ما، مربیِ ما، کسی بود که آموخت: بصیرت، تنها راهِ نجات در عصرِ ابهام است…

رفتی چون لایق شهادت بودی دعایمان کن آقاجان…

 نظر دهید »

چیزی که دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم، اما معمولاً کسی نمی‌پرسد…

07 مهر 1405 توسط یا مهدی

چیزی که کمتر کسی از من می‌پرسد، اما مدت‌هاست دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم، نگاه من به جامعه است؛ به آدم‌ها، به رابطه‌ها، به اعتمادهایی که آرام‌آرام کم شده‌اند.
گاهی فکر می‌کنم ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که آدم‌ها از هم دور نشده‌اند، فقط محتاط‌تر شده‌اند؛ انگار هرکس یک لایه محافظ دور خودش کشیده تا کمتر آسیب ببیند. اما همین محافظ‌ها باعث شده کمتر به هم اعتماد کنیم، کمتر حرف‌های واقعی بزنیم، کمتر دل بدهیم و دل بسپاریم.

من همیشه از خودم می‌پرسم چه شد که به این‌جا رسیدیم؟
چرا مهربانی باید با احتیاط همراه باشد؟
چرا حتی وقتی کسی کمک می‌کند، تهِ دل آدم یک شک کوچک می‌نشیند؟
چرا رابطه‌ها این‌قدر شکننده شده‌اند؟

این‌ها چیزهایی است که معمولاً کسی از من نمی‌پرسد، اما در ذهنم جریان دارد. شاید چون از بیرون آدم‌ها فکر می‌کنند این موضوعات خیلی بزرگ یا خیلی فلسفی است، اما برای من کاملاً شخصی است.
من دلم برای جامعه‌ای تنگ شده که در آن اعتماد یک چیز معمولی باشد، نه یک امتیاز کمیاب.
برای روزهایی که آدم‌ها ساده‌تر به هم تکیه می‌کردند، ساده‌تر حرف می‌زدند، ساده‌تر باور می‌کردند.

شاید این فقط یک دغدغه شخصی باشد، اما چیزی است که مدت‌هاست دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم….

 نظر دهید »

این روزها ذهنم بیشتر از همه درگیر چیست؟

06 مهر 1405 توسط یا مهدی

این روزها ذهنم بیشتر از هر چیز درگیر جامعه است؛ نه جامعه به معنای کلی و بزرگ، بلکه همین آدم‌هایی که هر روز از کنارشان رد می‌شوم. نمی‌دانم از کجا شروع شد، اما انگار اعتماد بین مردم کم شده؛ یک جور فاصله‌ی نامرئی که هر روز بیشتر حسش می‌کنم.

گاهی در یک گفت‌وگوی ساده، گاهی در یک رفتار کوچک، گاهی در یک تصمیم جمعی… می‌بینم آدم‌ها کمتر به هم اعتماد می‌کنند، کمتر حرف دلشان را می‌زنند، کمتر به هم تکیه می‌کنند. انگار هرکس یک دیوار دور خودش کشیده و پشت آن دیوار زندگی می‌کند.
این روزها زیاد به این فکر می‌کنم که چرا این‌طور شده؛ چرا باید این‌قدر محتاط باشیم، چرا باید قبل از هر ارتباطی هزار بار سبک‌سنگین کنیم، چرا حتی مهربانی هم گاهی با سوءظن همراه می‌شود.

شاید این فقط یک دغدغه شخصی باشد، شاید هم چیزی است که خیلی‌ها حسش می‌کنند. اما برای من تبدیل شده به یک فکر دائمی:
چطور می‌شود دوباره به آدم‌ها اعتماد کرد؟
چطور می‌شود جامعه‌ای داشت که در آن امنیتِ روانی، واقعی باشد؟

این روزها ذهنم بیشتر از هر چیز درگیر همین سؤال‌هاست….
#چالش_احیای_وبلاگ‌ها
#روز_چهارم
#بنویس_بخوان_دیده_شو

 نظر دهید »

روایت کوتاه از همین روزها

06 مهر 1405 توسط یا مهدی

«دیشب یکی از همان شب‌هایی بود که آدم تا صبح خوابش نمی‌برد. وقتی دیدم دخترم را در گروه پسرها گذاشته‌اند، انگار یکهو همه چیز در ذهنم به‌هم ریخت. من از روز اول گفته بودم کلاس مختلط نمی‌خواهم، اما اسم دخترم وسط گروهی بود که قرار نبود باشد.
تمام شب بین نگرانی و عصبانیت رفت‌وبرگشت داشتم؛ هزار بار پیام مدیر را خواندم، هزار بار فکر کردم شاید اشتباه می‌کنم، اما نه… اشتباه از آن‌ها بود.

صبح که رفتم مهد، مدیر توضیح داد و دخترم را جابه‌جا کرد. مشکل حل شد، همه‌چیز به ظاهر سر جای خودش برگشت، اما هنوز حس آن شب در من مانده؛ همان دل‌نگرانی مادرانه‌ای که با یک تصمیم کوچک می‌تواند تا صبح آدم را بیدار نگه دارد.

گاهی زندگی همین است؛ یک اشتباه ساده، یک جابه‌جایی بی‌دقت، و یک مادر که تا روشن شدن هوا آرام نمی‌شود.»
#چالش_احیای_وبلاگ‌ها
#روز_سوم
#بنویس_بخوان_دیده_شو

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 21
 < مهر 1405 >
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

نسیم ایمان

این وبلاگ با هدف معرفی و توضیح مناسبت‌های مذهبی، آشنایی بیشتر با معارف اسلامی و بازخوانی لحظه‌های معنوی ایجاد شده است.
  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس