یک چیزی که دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم...
چیزی که دلم میخواهد درباره پایاننامهنویسی بگویم، اما معمولاً کسی از من نمیپرسد…
وقتی کسی میپرسد: «پایاننامهات به کجا رسید؟» معمولاً جوابم کوتاه است؛ چند فصل نوشتهام، فلان قسمت مانده، باید ویرایشش کنم و…
اما چیزی که کمتر کسی میپرسد این است که پایاننامهنوشتن برای من فقط نوشتن چند فصل و تمامکردن یک کار دانشگاهی یاحوزوی نیست.
پایاننامه برای من ترکیبی از ذوق، خستگی، تردید، وسواس، عقبانداختن و دوباره شروعکردن است.
گاهی ساعتها به یک صفحه نگاه میکنم و نمیدانم دقیقاً از کجا باید شروع کنم. گاهی یک پاراگراف را چند بار مینویسم و پاک میکنم. گاهی فکر میکنم باید بیشتر مطالعه کنم و هنوز برای نوشتن آماده نیستم.
و شاید عجیب باشد، اما گاهی خودِ «تمامشدن» هم برایم ترسناک است.
چون وقتی مدت زیادی با یک موضوع زندگی کردهای، پایاننامه دیگر فقط یک فایل در لپتاپ نیست. بخشی از روزها و شبهایت شده است؛ بخشی از فکرهایت، نگرانیهایت و حتی امیدهایت.
با این حال، این روزها دارم چیز مهمی یاد میگیرم: قرار نیست پایاننامه یکباره و در یک روز تمام شود.
قرار است هر روز کمی جلو بروم.
یک صفحه، یک پاراگراف، یک اصلاح، یک منبع، حتی گاهی فقط چند جمله.
مدتی است با خودم عهد کردهام هر روز زمانی را برای پایاننامه بگذارم و امیدوارم بتوانم در دو ماه آینده آن را به پایان برسانم.
شاید این دو ماه برای دیگران فقط یک بازه زمانی باشد، اما برای من میتواند پایان یک مسیر طولانی و شروع مرحلهای تازه باشد.
امروز دیگر نمیخواهم منتظر روزی بمانم که کاملاً آماده باشم؛ چون شاید هیچوقت چنین روزی نرسد.
میخواهم با همین خستگیها، با همین تردیدها و با همین قدمهای کوچک ادامه بدهم.
شاید پایاننامهنویسی بیش از آنکه به من پژوهشکردن یاد داده باشد، دارد تمامکردن را به من یاد میدهد.
و شاید چیزی که بیشتر از همه دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم همین باشد:
گاهی مهمترین موفقیت این نیست که چقدر سریع پیش میرویم؛
این است که با وجود تمام شدن انرژی و انگیزه، باز هم فردا برگردیم و یک قدم دیگر برداریم. 🌱
