کاش زودتر میفهمیدم…
کاش زودتر میفهمیدم زندگی آنقدرها طولانی نیست که بشود همه چیز را برای «بعداً» نگه داشت.
سالها فکر میکردم فرصت هست؛ برای گفتن حرفهایی که نگفتهام، برای ساختن رابطههایی که نیمهکاره ماندهاند، برای انجام کارهایی که همیشه در لیست «وقتی وقت شد» مینویسم.
اما زندگی، برخلاف تصور ما، نه یک جادهی بیپایان است و نه یک سفر طولانی با توقفهای متعدد. زندگی بیشتر شبیه یک قطار سریعالسیر است که فقط یکبار از کنار ما عبور میکند و اگر حواسمان نباشد، بخشهای مهمش را از دست میدهیم.
کاش زودتر میفهمیدم آدمها همیشه نمیمانند.
نه آنهایی که دوستشان داریم، نه حتی خود ما.
آدمها میآیند، کنارمان مینشینند، گاهی دلگرمی میشوند، گاهی دلدرد، و بعد… آرام و بیصدا از زندگیمان عبور میکنند.
و ما تازه وقتی نبودشان را حس میکنیم، میفهمیم چقدر حرف نگفته داشتیم، چقدر فرصتهای کوچک را جدی نگرفتیم، چقدر میتوانستیم مهربانتر باشیم و نبودیم.
کاش زودتر میفهمیدم دنیا جای ماندن نیست؛ جای گذشتن است.
جای جمع کردن نیست؛ جای رها کردن است.
جای سنگین شدن نیست؛ جای سبک شدن است.
ما آنقدر درگیر حسابوکتابهای کوچک میشویم—رنجشهای قدیمی، دلخوریهای بیاهمیت، توقعهایی که هیچوقت برآورده نمیشوند—که یادمان میرود زندگی فقط یکبار اتفاق میافتد و هیچکس تضمین نکرده فردا هم در کار باشد.
این روزها بیشتر از همیشه حس میکنم لحظهها ارزشمندتر از چیزهایی هستند که برایشان میجنگیم.
گاهی یک لبخند، یک گفتوگوی کوتاه، یک قدم زدن ساده، یک نگاه مهربان، یا حتی یک «ببخشید» میتواند زندگی را از این رو به آن رو کند.
اما ما این چیزهای کوچک را پشت کارهای بزرگ پنهان میکنیم و فکر میکنیم وقت هست؛ در حالی که وقت همیشه همان لحظهای است که میگذرد.
کاش زودتر میفهمیدم…
اما حالا که فهمیدهام، نمیخواهم دوباره دیر کنم.
میخواهم حرفهایم را همان لحظه بزنم، آدمها را همان لحظه ببینم، دلخوشیها را همان لحظه نگه دارم، و زندگی را همان لحظه زندگی کنم.
شاید این تنها کاری باشد که میتواند کوتاهی دنیا را قابل تحملتر کند.
#چالش_احیای_وبلاگها
#روز_دهم
#بنویس_بخوان_دیده_شو
یک چیزی که دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم...
چیزی که دلم میخواهد درباره پایاننامهنویسی بگویم، اما معمولاً کسی از من نمیپرسد…
وقتی کسی میپرسد: «پایاننامهات به کجا رسید؟» معمولاً جوابم کوتاه است؛ چند فصل نوشتهام، فلان قسمت مانده، باید ویرایشش کنم و…
اما چیزی که کمتر کسی میپرسد این است که پایاننامهنوشتن برای من فقط نوشتن چند فصل و تمامکردن یک کار دانشگاهی یاحوزوی نیست.
پایاننامه برای من ترکیبی از ذوق، خستگی، تردید، وسواس، عقبانداختن و دوباره شروعکردن است.
گاهی ساعتها به یک صفحه نگاه میکنم و نمیدانم دقیقاً از کجا باید شروع کنم. گاهی یک پاراگراف را چند بار مینویسم و پاک میکنم. گاهی فکر میکنم باید بیشتر مطالعه کنم و هنوز برای نوشتن آماده نیستم.
و شاید عجیب باشد، اما گاهی خودِ «تمامشدن» هم برایم ترسناک است.
چون وقتی مدت زیادی با یک موضوع زندگی کردهای، پایاننامه دیگر فقط یک فایل در لپتاپ نیست. بخشی از روزها و شبهایت شده است؛ بخشی از فکرهایت، نگرانیهایت و حتی امیدهایت.
با این حال، این روزها دارم چیز مهمی یاد میگیرم: قرار نیست پایاننامه یکباره و در یک روز تمام شود.
قرار است هر روز کمی جلو بروم.
یک صفحه، یک پاراگراف، یک اصلاح، یک منبع، حتی گاهی فقط چند جمله.
مدتی است با خودم عهد کردهام هر روز زمانی را برای پایاننامه بگذارم و امیدوارم بتوانم در دو ماه آینده آن را به پایان برسانم.
شاید این دو ماه برای دیگران فقط یک بازه زمانی باشد، اما برای من میتواند پایان یک مسیر طولانی و شروع مرحلهای تازه باشد.
امروز دیگر نمیخواهم منتظر روزی بمانم که کاملاً آماده باشم؛ چون شاید هیچوقت چنین روزی نرسد.
میخواهم با همین خستگیها، با همین تردیدها و با همین قدمهای کوچک ادامه بدهم.
شاید پایاننامهنویسی بیش از آنکه به من پژوهشکردن یاد داده باشد، دارد تمامکردن را به من یاد میدهد.
و شاید چیزی که بیشتر از همه دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم همین باشد:
گاهی مهمترین موفقیت این نیست که چقدر سریع پیش میرویم؛
این است که با وجود تمام شدن انرژی و انگیزه، باز هم فردا برگردیم و یک قدم دیگر برداریم. 🌱
اولین زیارت
از اولین زیارت آقا در دارالذکر می گویم….
به وقت مرداد ماه 1405 مشهد مقدس..
امروز، وقتی قدم به این خاک میگذاریم، انگار زمان ایستاده است. اینجا، جایی است که غبارِ راه، با عطرِ شهادت آمیخته شده.
ما امروز برای زیارت نیامدهایم که فقط غمی را تسکین دهیم؛ ما آمدهایم تا در برابر نگاهِ نافذِ یک مربی، سر تعظیم فرود آوریم.
مزارِ او، دیگر تنها یک خاک نیست؛ مزارِ او، مرزی است میان زمین و آسمان؛ جایی که میانِ “ایمان” و “بصیرت"، پیوندی ناگسستنی برقرار است.
در عصرِ فتنهها و در میانه رگهای پر از آشوبِ تاریخ، نیاز به چشمانی بود که فراتر از افقهای مادی را ببیند. نیاز به قلبی بود که در برابر تلاطمها، همچون کوهی استوار،
آرامش را به امت هدیه دهد.
شهیدِ ما، مربیِ ما، کسی بود که آموخت: بصیرت، تنها راهِ نجات در عصرِ ابهام است…
رفتی چون لایق شهادت بودی دعایمان کن آقاجان…
چیزی که دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم، اما معمولاً کسی نمیپرسد…
چیزی که کمتر کسی از من میپرسد، اما مدتهاست دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم، نگاه من به جامعه است؛ به آدمها، به رابطهها، به اعتمادهایی که آرامآرام کم شدهاند.
گاهی فکر میکنم ما در جامعهای زندگی میکنیم که آدمها از هم دور نشدهاند، فقط محتاطتر شدهاند؛ انگار هرکس یک لایه محافظ دور خودش کشیده تا کمتر آسیب ببیند. اما همین محافظها باعث شده کمتر به هم اعتماد کنیم، کمتر حرفهای واقعی بزنیم، کمتر دل بدهیم و دل بسپاریم.
من همیشه از خودم میپرسم چه شد که به اینجا رسیدیم؟
چرا مهربانی باید با احتیاط همراه باشد؟
چرا حتی وقتی کسی کمک میکند، تهِ دل آدم یک شک کوچک مینشیند؟
چرا رابطهها اینقدر شکننده شدهاند؟
اینها چیزهایی است که معمولاً کسی از من نمیپرسد، اما در ذهنم جریان دارد. شاید چون از بیرون آدمها فکر میکنند این موضوعات خیلی بزرگ یا خیلی فلسفی است، اما برای من کاملاً شخصی است.
من دلم برای جامعهای تنگ شده که در آن اعتماد یک چیز معمولی باشد، نه یک امتیاز کمیاب.
برای روزهایی که آدمها سادهتر به هم تکیه میکردند، سادهتر حرف میزدند، سادهتر باور میکردند.
شاید این فقط یک دغدغه شخصی باشد، اما چیزی است که مدتهاست دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم….
این روزها ذهنم بیشتر از همه درگیر چیست؟
این روزها ذهنم بیشتر از هر چیز درگیر جامعه است؛ نه جامعه به معنای کلی و بزرگ، بلکه همین آدمهایی که هر روز از کنارشان رد میشوم. نمیدانم از کجا شروع شد، اما انگار اعتماد بین مردم کم شده؛ یک جور فاصلهی نامرئی که هر روز بیشتر حسش میکنم.
گاهی در یک گفتوگوی ساده، گاهی در یک رفتار کوچک، گاهی در یک تصمیم جمعی… میبینم آدمها کمتر به هم اعتماد میکنند، کمتر حرف دلشان را میزنند، کمتر به هم تکیه میکنند. انگار هرکس یک دیوار دور خودش کشیده و پشت آن دیوار زندگی میکند.
این روزها زیاد به این فکر میکنم که چرا اینطور شده؛ چرا باید اینقدر محتاط باشیم، چرا باید قبل از هر ارتباطی هزار بار سبکسنگین کنیم، چرا حتی مهربانی هم گاهی با سوءظن همراه میشود.
شاید این فقط یک دغدغه شخصی باشد، شاید هم چیزی است که خیلیها حسش میکنند. اما برای من تبدیل شده به یک فکر دائمی:
چطور میشود دوباره به آدمها اعتماد کرد؟
چطور میشود جامعهای داشت که در آن امنیتِ روانی، واقعی باشد؟
این روزها ذهنم بیشتر از هر چیز درگیر همین سؤالهاست….
#چالش_احیای_وبلاگها
#روز_چهارم
#بنویس_بخوان_دیده_شو
